جامي مي‌گويد:
 
((داود (ع) گفت:
 
پروردگارا، انسان را از چه آفريدي ؟
 
پاسخ آمد كه : گنجي نهان بودم، خواستم خود را بشناسانم، پس انسان را آفريدم تا شناخته شوم.))
 
در آغاز آفرينش معرفت وجود داشت، اما نه معرفت ظاهري بلكه معرفت قلبي. انسان بايستي كه با قلب
 
خويش، آنچه را كه از راه عقل در نمي‌يابد، دريابد. اگر ما اين نقل قول را جابجا كنيم، رازي آشكار خواهد
 
شد. معرفت، معشوق، او، من ((عاشق خويش است و عشق، خويش جوي.))
 
عشق دايره‌اي دوار است. در آغاز (( او )) عاشق انسان شد و خواست كه انسان عاشقش شود و در
 
نتيجه انسان مظهري است از ((او)).
 
در قرآن كريم، سوره‌ي الحجر، آيه 30، چنين آمده است: پس چون انسان را آفريدم و در آن از روحم دميدم
 
به فرشتگان امر كردم كه او را سجده كنيد.
 
بنابراين در بين تمام مخلوقات، تنها انسان مظهر آفرينش او بود و مي‌توانست تصوير كاملي از خود (( او ))
 
باشد. غرض از خلقت انسان به كمال رسانيدن عشق بود و اولين عاشق هم خود (( او ))بود.
 
((او)) به حضرت داوود (ع) گفته است: اي داوود، اي كاش تو مي‌دانستي كه عشق من به آنها بيش از
 
عشق آنها به من است.
 
عشق حقيقي، عشقي كه مولانا از آن سخن مي‌گويد، عشقي است توام با آگاهي، مولانا در آغاز
 
مثنوي مي‌گويد:
سر من از ناله‌ي من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد آن دستور نيست
باز در مثنوي، مي‌فرمايد كه :
باد و خاك و آب و آتش بنده‌اند
با من و تو مرده، با حق زنده‌اند
شيخ مظفر مي‌گفت:
 
"دير زماني نيست كه عمر فلسفه به پايان رسيده و اكنون نوبت به عاشقي رسيده‌ است. خداوند طالب
 
عشق است. بدن آگاهي، عشق جهت خويش را از دست مي‌دهد، پراكنده مي‌شود و به هدر مي‌رود.
 
همچون آبي كه در صحرا روان است و اگر هدايت نشود، هرز مي‌رود و نابود مي‌گردد."
 
خداوند در انسان متجلي است و انسان جزئي از خداست اما خودِ خدا نيست.
 
خواجه عبدالله انصاري پر هرات مي‌گويد: ( الهي تا تو را مي‌جوييدم، خود را مي‌ديدم و اينك كه خود را
 
مي‌جويم، تو را مي‌بينم.)
 
آنچه درويش مي‌خواهد، تسليم و رضا است. او شرم دارد از اينكه از خداوند چيزي بخواهد. او به هر آنچه
 
برايش مقدر است، راضي است و به داده و نداده‌ي خداوند خشنود، و به خورش و پوششي ناچيز، شاكر
 
است.
 
تسليم و رضا را از هر مقام و ثروتي بالاتر مي‌داند و خود را از هر پادشاهي برتر مي‌شمارد. حافظ شيرازي
 
مي‌گويد:
درويشم و گدا و برابر نمي‌كنم
پشمين كلاه خويش به صد تاج خسروي
 
گوشه‌اي خلوت در سايه‌ي شاخساري، با خرقه‌اي فرسوده بر تن را از تمام ثروت جهان برتر مي‌شمارد،
 
زيرا مي‌داند: (( آنانكه غني‌ترند، محتاج‌ترند)).
 
آنكه به قلمرو خدا قدم نهاد از قيد هر تعلقي رسته است. باز هم حافظ مي‌گويد:
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است
 
دعاي درويش، ذكر است و فكر. حضور او مي‌تواند آتش به جان سنگ بيفكند و بر كف دست او نود و نه نام
 
زيباي خالق نقش بسته است.
 
اشعاري را حضرت مولانا سروده است، مثنوي معنوي ناميده مي‌شود و نور نهفته در اين اشعار، دلهاي
 
بيشماري را منور ساخته است. كلام مولانا ساده و روان است و تعليماتش همراه با تمثيل‌ها و حكايات.
 
در اين راه و روش، از عارف بزرگ شيخ عطار الهام گرفته است. او خود را به ني تشبيه كرده كه او را از
 
نيستان بريده و از اصلش جدا ساخته‌اند. مثنوي با ابيات زير آغاز مي‌شود:
بشنو از ني چون حكايت مي‌كند
از جدائيها شكايت مي‌كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
 
ني، تمثيلي گويا از انساني كه هنوز پاي افزار تعلقات زمين، او را همچون موسي از قدم نهادن در وادي
 
مقدس طور و ديدار چهره‌ي تابناك پروردگار محروم داشته است.
 
حضرت عنايت خان، درباره انتخاب ني بعنوان سمبل انسان مي‌گويد:
 
مولانا تصوير زيبايي از ني به دست داده و اثر نواي ني در دل را بدان سبب مي‌داند كه ابتدا ني را از
 
نيستان بريده و از اصلش جدا ساخته‌اند و سپس دلش را شرحه شرحه كرده‌اند.
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
 
آدمي را هم همچون ني از خرمن اصلي وجود ساخته‌اند و اينچنين است كه اگر در ني بدمند، ناله سر
 
مي‌دهد و از درد جدايي مي‌نالد و اگر در او ندمند، خاموش مي‌ماند.
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتني‌ها گفتمي
 
ني پيام آور ني‌نواز است و پيامبر همچون نائي بود كه خداوند در آن مي‌دميد و او پيام الهي را به بندگان
 
مي‌رسانيد. روح انسان همچون ني است كه اگر جسم دورنش خالي از تعلقات و تعينات دنياي گردد، با
 
لب دمساز خود هم نوا مي‌شود و اگر درونش آلوده و انباشته باشد، ديگر جايي براي دميدن نمي‌ماند.
 
خداوند با همه كس سخن مي‌گويد و تنها پيامبران نسيتند كه شنواي نواي دل انگيز اويند. او همه جا
 
حاضر است و با هر دلي گفتني‌ها مي‌گويد. اما هر دلي گوش شنيدن نواي (او) را ندارد. صداي او از تندر
 
تيزتر و نور او از نور خورشيد تابان‌تر است. اي كاش گوش را امكان شنيدن صداي او مي بود و چشم را
 
توان ديدن نور او.
 
حجاب جسم را مي‌بايد از ميان برداشت تا گوش و چشم جان را ياراي شنيدن ندا و ديدن نور او گردد.
 
حافظ مي‌گويد:
حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم
خوشا دمي كه از آن چهره، پرده برفكنم
 
در آن هنگام كه انسان بصورت نائي در مي‌آيد، كه همه‌ي نغمه‌هاي شورانگيز الهي با آن نواخته
 
مي‌شود، همه كس و همه چيز حتي سنگ هم نواي او را مي‌شنوند و مجذوبش مي‌گردند و اين است
 
معني و مفهوم رسيدن كلام‌الله به گوش محمد رسول‌الله (ص).
 
پيام خداوند بر محمد رسول الله (ص) كه بصورت قرآن مجيد به او وحي شد است، پيام رضا است و
 
تسليم و به همين جهت است كه مذهب محمد رسول الله(ص) را اسلام مي‌نامند و نه محمدي
 
( محمديسم). محمد (ص) وسيله‌اي بود براي رساند وحي الهي.
 
ابيات مثنوي آنچنان معاني عميقي دارند كه تا اعماق روح نفوذ مي‌كنند، مثنوي راهنمايي است براي
 
رسيدن به مبداء و وصول به وصال دوست... مولانا اولين كسي نيست كه از ني سخن گفته و انسان را به
 
ني تشبيه كرده است. يك افسانه‌ي قديمي چيني مي‌گويد كه: اولين بار موسيقي با دميدن در ني آغاز
 
شد. نوازندگان اوليه‌ي چين، سوارخهايي با فاصله‌ي دو انگشت در ني ايجاد مي‌كردند و سپس در آن
 
مي‌دميدند و آهنگهاي گوناگون مي‌نواختند.
 
در نماد شناسي هندو، ((كريشنا)) الهه‌ي عشق در حال نواختن ني نمايانده مي‌شود. الهه‌ي عشق در
 
درون انسان حلول مي‌كند و تمام وجوش را فرا مي‌گيرد. ني‌، سمبل قلب انسان است و يك قلب پاك و
 
خالي، همچون ني آماده‌ي سرودن عشق الهي است.
 
درد و رنجي كه روح انسان را مي‌آزارد، بصورت انسدادهاي در ني نمايان مي‌گردد. اينجاست كه رمز و راز
 
(( ذكر)) صوفيان آشكار مي‌شود. قلب صوفي از هر ميل و هوس و آلودگي با تكرار كلمه ((لا اله)) بايد كه
 
پاك شود و كلمه ((الا الله)) جايگزين آن گردد. با ((ذكر)) و تكرار كلمه (( الله )) قلب صوفي از هر آلايشي
 
پاك مي‌شود. دراويش چرخان الله الله گويان به چرخ بر مي‌خيزند و در حال چرخ به (( الله)) مي‌انديشند و
 
اينجاست كه دل و جان و تمام ذرات وجودشان از ذات لايزال يكتاي بي‌همتا آكنده مي‌گردد.
همه‌ي حجاب‌ها يك حجاب است
جز آن يكي، هيچ حجابي نيست
آن حجاب اين وجود است