آنكه با اژدها در تموز، بادهي كهن نوشيد
هنگامي كه حلاج را پاي چوبه دار آوردند، ورد زبانش اناالحق بود. گفتن همين جمله،
او را به پاي مرگ كشيده بود. در همين زمان، يكي از تماشاييان فرياد زد:" تو هنوز
الفباي سلوك و عرفان را نيز نميداني. چند لحظهي ديگر زبانت را خواهند بريد و به
بالاي دار خواهي رفت. چرا باز اين جمله كفر آميز را تكرار ميكني و توبه نميكني؟"
حلاج لبخندي زد و گفت:" چه ميگويي؟ نه تنها زبان من، بلكه قطره قطرهي خون من
نيز اناالحق گو خواهند شد."
ميگويند پيش از آن كه او را براي اجراي حكم از زندان بيرون بياورند، هنگامي كه
نگهبان تازيانهها را يكي پس از ديگري و با شدت بر حلاج فرود ميآورد، او همچنان
آرام و خندان بود. گزمه بر شدت ضربهها افزود. باز هم توفيري نكرد. گزمه خشمناك و
عصبي فرياد زد:"چرا فرياد نميكني لعنتي؟ فرياد بزن تا از زدنت دست بردارم. تو با
آرامش خود مرا شكنجه ميكني." حلاج باز لبخندي به مهرباني زد و گفت:"خسته
ميشوي و خود به خود از زدن من دست خواهي كشيد، فرزندم. از اين كه تو را
شكنجه ميكنم، از خدا مغفرت ميطلبم. آيا فرياد من از شكنجه تو خواهد كاست؟
بگو چگونه فرياد برنم. بگو تا فرياد كنم." گزمه در كنار حلاج ميافتد و بر شانههاي او
اشك ميريزد و ميگويد: " آيا تو مسيح ثاني هستي؟" حلاج دستي به سر او
ميكشد و اشكهاي او را پاك ميكند و ميگويد:"نه، هنوز به مرتبه مسيحا
نرسيدهام. از اين روي، به زنده كردن ارواح بسنده كردهام." گزمه ميپرسد:" چگونه
ارواح را زنده ميكني؟" او به آرامي ميخندد و جواب ميدهد:" با كلمه. كلمه امري
قدسي است، كلمه از آسمان است، كلمه باران است؛ زمين جان آدمها، همواره
تشنهي كلمات است."
از شبلي كه يكي ديگر از صوفيان معروف است نقل ميكنند كه:" به سوي حلاج
رفتم. دو دست و پايش را بريده و بر درخت خرما مصلوبش كرده بودند. ميخنديد. به او
گفتم: تصوف چيست؟ گفت : پايين ترين مرحله آن همين است كه ميبيني.
پرسيدم : بالاترين مرتبه آن كدام است؟ گفت : تو را به آن راه نيست، لكن فردا
خواهي ديد. من آن مرتبه را در غيب ديدهام، اما بر تو پوشيده داشتهاند. اين پرده را
فقط براي كسي كنار ميزنند كه شجاعت پيشه او باشد."
فرداي آن روز او را از درخت خرما پايين آوردند. صاف نگهش داشتند تا گردنش را بزنند.
حلاج سر خود را بلند كرد، لبخند زد و با صدايي رسا و شفاف گفت:" اناالحق". حق
است از براي حق. حق است كه پوشيده جامهي من، پس اينجاست فرق. چنين
باشد سزاي كسي كه با اژدها در تموز، شراب كهن خورده باشد."
آنگاه كسي از ميان تماشاييان فرياد زد:" بدا به حال تو، بدا به حال تو !" حلاج به آرامي
و زير لب گفت: "خوشا به حال من، خوشا به حال من". اين آخرين جمله او بود. سپس
گردنش را زدند، بعد او را در حصيري پيچيدند، نفت ريختند و به آتشش كشيدند و
دست آخر خاكسترش را بر بالاي منارهاي بردند و به دست باد سپردند. از بادي كه
ذرات خاكستر او را به همراه دارد، هنوز پرهيز ميكنند !
حكايت جالب و پايان ناپذيري است، حكايت حلاج.
انسان واقعي، در مرگ و زندگي حالاتي يكسان دارد. مرگ چيزي را عوض نميكند.
قطرهاي كه به سوي دريا پرتاب شده است، از محو شدن ديوارهاي قالب كوچك خود
هراسان نيست.
كسي كه حقيقت جاودان را درك كرده است، به بيمرگي ملحق شده است. تن
آدمي چيزي است كه خواهي نخواهي نابود خواهد شد، اما چيزي در اين قالب است
كه ماندني است. مرواريدي در اين صدف است كه خواستني است. هستي، طالب
اين مرواريد است. همين مرواريد است كه ميگويد:" اناالحق." اين مرواريد، پارهاي از
روح خداست، نفخهي الهي است. غواصي كه به اين مرواريد دست پيدا ميكند، با
اقيانوس هستي به وحدت ميرسد. آن گاه، او در هر حباب و موجي دريا را ميبيند.
بگذار اين ذكر مدام تو باشد : (( هر چه هست، اوست و من نيستم. ))
هنگامي كه اين ذكر در وجود تو ملكه شود، آن گاه "من" از ميان بر ميخيزد و
لحظهاي فرا ميرسد كه فقط خدا ميماند و بس. يعني فقط رايحه برجاي ميماند و
از گل هم خبري نخواهد بود. بدين سان، به خانه وجود باز ميگردي و از همهي امور
اعتباري و واقعيتهاي كاذب و خيالي فراتر ميروي و به اصل خويش واصل ميشوي.
در ذكر "هر چه هست، اوست و من در ميان نيستم"، تاكيد بر خداست، نه بر"من".
اگر تاكيد بر"من" بود، آن گاه مقصود اصلي حاصل نميشد. در سلوكي كه به اين ذكر
استوار است،"من" آهسته، آهسته در خدا محو ميشود. اگر تاكيد بر"من" باشد، آن
گاه خدا محو ميشود و نفس بر جاي ميماند. ذكر مذكور بسيار پر مخاطره است. در
يك طرف "من" است و در طرف ديگر خدا. فقط پل هستي است كه اين دو را به
يكديگر ميپيوندد.
سالك بايد اين هستي را بيشتر و بيشتر تجربه كند،"من" را فراموش كند، بر اين پل
قدم بگذارد و برود. به تدريج، پل نيز فراموش ميشود و فقط خدا ميماند و بس.
"من" به مثابه ريشه است، هستي به مثابه گل و خدا به مثابه رايحه.
توفيق بزرگ زندگي آن است كه سالك به انتهاي راه برسد و به رايحه بپيوندد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۷ ساعت 20:54 توسط امیرآرام
شکرانیم خالق را که بر